امام رضا جان سلام

تولدتان مبارک. همیشه تولد شما خیلی به من و شاید به همه خوش
می‌گذرد. تولد شما هیچ خرجی ندارد!.. شاید چون هدیه ای در شان شما یافت
نمی‌شود که پیشکش کنیم. در عوض شما حسابی هدیه باران می‌کنید. به همه هدیه
می‌دهید، آنقدر زیاد که از سرمان هم زیاد است. مولای خوب من، هر چند من رو
سیاهم و کوله بارم پر از گناه... هر چند از رویتان شرمنده‌ام، اما کجا
بروم که راهم بدهند جز در خانه شما؟ کدام خانه است که کریمی و مهربانی چون
شما در آن باشد؟ کجاست آن جایی که من به آن جا بروم و گناهانم را پشت
درهایش جا بگذارم؟ کجاست آن جا که صاحب خانه بی‌هیچ منتی این چنین مهمان
را خوش آمد بگوید؟ امروز روز تولد شماست و ما خوشحالیم، اما هر روزی که به
دیدن شما بیاییم از نو متولد می‌شویم. گناهانمان را در شلوغی حرمتان گم
می‌کنیم. من و گناهم آنقدر غرق نگاه به روحانیت معلق در آسمان حرمتان
می‌شویم که دست هم را ول می‌کنیم. اشک در چشمانمان جمع می‌شود و جز شما
هیچ نمی‌بینیم. امام من... جانم به قربانت، کجا بروم که با من اینچنین
کنند؟ کجا بروم با این سیاهی‌ام، که راهم بدهند؟ کجا بروم که سیاهی‌هایم
را پاک کنند و تازه بگویند "بخواه"؟ قربانتان بروم... خیلی دوستتان دارم.
آنقدر که نمیتوان گفت. راستی می‌دانم که بهتر از من می‌دانید، خیلی‌ها
التماس دعا گفته‌اند. بعضی دوستان هم از تنهایی به تنگ آمده‌اند، می‌دانید
که ، تخصص خودتان است. .. دیگر ریش و قیچی هم دست خودتان.....

باز هم تولدتان مبارک.

خداحافظ.